X

آترینا مسافر کوچولوی بهار
خاطرات مادرانه
قالب وبلاگ

2 فروردین سال 1391 ساعت 12 ظهر خداوند عشق را به ما هدیه داد و ما عشقمان را آترینا نامیدم تا

روشنایی زندگیمان شود.

جشن تولد عشق زندگیمون به علت ایام فاطمیه ، 23 اسفند برگزار شد

مراسم خیلی خوب برگزار شد به همگی خصوصا به من و آترینا خیلی خوش گدشت.

برخلاف پارسال خیلی به خودم سخت نگرفتم چون دست تنها باید همه کارها رو میکردم نخواستم جوری

تدارک ببینم که خسته بشم دیگه در حد توان تدارک دیدم.

تزینات و غدا و دسر رو کلا کار خودمه کار چاپی هم نداشتم.

سال گذشته تدارک مفصل دیدم و کلی مهمون دعوت کردم خیلی خیلی خسته شدم و دقیقا شب تولد

آترینا تب کرد به همه خوش گدشت جز به من و آترنا و باباش.

ولی امسال ساده تر گرفتم کلی بهمون خوش گدشت از مراسم خیلی راضی بودم.

از همه ی عزیزانی که تو مراسم شرکت کردن و ما رو همراهی کردن کمال تشکر رو داریم.

به خاطر اینکه خونمون 90 متری هست و فضا محدود سرجمع از 7 تا خانواده دعوت کردیم شرکن کنن.

این پست رو نگه داشته بودم که دقبقا 2 فروردین بزارم

 

میز تنقلات

شام سالاد الویه بود که به شکل رنگین کمون تزیین کرده بودم

دسر هم ژله خرده شیشه ، ژله پرتقالی ، کرم کارامل ، فیت و فان آلبالویی و موزی،

ژله رنگارنگ لیوانی.

اولین بار بود خرده شیشه و لیوانی و پرتقالی رو درست کردم

 

اینم رنگین کمون من که حسابی از خودش پذیرایی میکرد

 

گیفت برای بچه های آبنبات های رنگی تزیین شده بود متاسفانه عکس ندارم

کادوی من و بابایی هم یه النگوی تک پوش بود و یه عروسک که شیر میخوره جیش میکنه خیلی عروسکت رو

دوست داشتی کلی براش زوق کردی که میتونی پستونک دهنش بزاری و پوشکش کنی ...

[ شنبه 2 فروردين 1393 ] [ 19:14 ] [ سوسن ] [ ]

آترینا 4 اسفند یکشنبه شب از شیر گرفته شد و حدود 5 روز بعد از اون فقظ تو خواب شبانه شیر خورد.

علت اینکه زودتر از شیر گرفته شد به خاظر این بود که آترینا وابستگی خیلی شدیدی به این موضوع داشت و

قظعا جدا کردن ازش کار دشواری به نظر میرسید دیگه میخواستم تا عید با این موضوع کنار اومده باشه.

از طرف دیگه به علت ایام فاظمیه که ظاهرا از 24 اسفند تا 14 فروردین طول میکشه جشن تولد آترینا رو جلو

انداختیم یعنی جمعه 23 اسفند. اینجوری دیگه عید خیالمون هم از جانب از شیر گرفتن راحت میشد هم

مراسم تولد.

هنوز بعد از 2 هفته موقع خوابش بهانه گیری و پشت بندش گریه میکنه 3 روز اول فقط موقع خواب گریه

های شدید داشت اصلا نمیگفت بهم شیر بده فقط گریه میکرد و بی تابی.

ولی بعد از اون دیگه موقع خواب در حد 5 دقیقه بهانه گیری میکنه و بعدش میخوابه.

هنوز در طول ازم سوال میکنه ماما میمی بده؟ میگم آره خیلی بده میخنده

اشتهاش که بعد از یکساگی ضعیف شده بود 200 گرم اضافه میکرد و 300 گرم کم اما بعد از اینکه از

شیر گرفته خدا رو شکر اشتهاش خیلی خوب شده مدام میگه مامان غذا. میوه و آجیل و میان وعده

هاش رو هم کامل میخوره وعده های اصلی ش رو هم حتما باید با نون بهش بدم مدام میگه با نون.

 

تم تولد امسال تم خوشگله رنگین کمون که همه تزییناتش رو خودم درست کردم سعی کردم مثل پارسال به

خودم سخت نگیرم تا اگه احیانا مثل پارسال غیرمنتظره خدایی نکرده مریض شد خیلی ناراحت نشم.

مثل پارسال هم خیلی مهمون دعوت نکردم نهایت 10 تا خانواده. مجلس رو هم زنونه برگزار میکنم به

خاطر اینکه الان بابا اوج کاریش هستش و بسیار خسته.

در نهایت یه پیام برای آترینای عزیزم:

عاشقانه و خالصانه دوستت دارم عزیزم از خدای مهربون عمر 100 ساله ی همراه با سلامتی ، سر بلندی و

خوشبختی رو برایت خواستارم.

در اولین فرصت عکس های تولدت رو تو وبلاگت میذارم. امیدوارم از مراسم لذت ببری

[ پنجشنبه 22 اسفند 1392 ] [ 12:59 ] [ سوسن ] [ ]

سلام به همه ی دوستان گلم . دلم خیلی خیلی خودتون فرشته های کوچولوتون تنگ شده.

بعد از 6 ماه غیبت برگشتم تا خاطرات یکدونه ی زندگی مون رو به ثبت برسونم.

و اما غیبتم:

5شهریور اساب کشی داشتیم خونه جدید خظ تلفن نداشت خلاصه بعد از 6 ماه خظ وصل شده و اینترنتم راه اندازی شد.

تازه امشب نتم وصل بهمین خاطر برای نوشتن آمادگی ندارم. اینقدر فاصله افتاده که نمیدونم از کجا شروع کنم.

فقظ چند تا عکس از آترینا میذارم بینید دخملمون چقدر بزرگ شده.

سفر کیش و قشم بهمن ماه ، بندر لنگه

مادمازل یکدونه ی من. فکر کنم این عکس برای 2 ماه پیش باشه

 

 

[ پنجشنبه 15 اسفند 1392 ] [ 0:01 ] [ سوسن ] [ ]

امشب که بعد از مدتها تصمیم گرفتم درمورد آترینا بنویسم نمدونم ازکجا شروع کنم از بس دخملی ما هزار

ماشالا شیطونه وتا دل بخواد شیرین کاری میکنه.

اول از هر چیز بگم با اینکه باباش رو کم میبینه (به خاطر ساعات کاری)  ولی زیادی بابایی هستش ومدافع

حقوق باباشه تو خونه . همیشه همه جوره هوای باباش رو داره مثلا هر چی خوردنی داره حتما باید با باباش

تقسیم کنه گاهی سهم من رو هم میگیره به باباش میده هرچی هم باباش بهش میگه گوش میکنه و انجام

میده شانس رو ببینید تو رو خدا ..........

اما از حرف زدن و رفتارهاش بگم که عین طوطی شده هر کاری من و باباش انجام بدیم و بگیم اون هم عینا

انجام میده و میگه . خلاصه دیگه جلوی آترینا مواطب گفتار و رفتارمون هستیم.

کلمه هایی که میگه:

جیش (کلا به 1 و 2 و 3 میگه جیش فرقی نمیکنه ) ، ماما بابا بابایی مامایی (بر وزن بابایی ) مامی بابی ( با

کلمات به خوبی بازی میکنه )

آله (خاله ) ، ممه (عمه ) ، آب ، درد ، پا ( وقتی میخواد جمله بگه مامایی پا درد ) ، دست ، هاپ ( هپو ) ،

دد ، دده ای ، لیلا (اسم عمشه ) الا ( یعنی شهلا اسم خالشه )، الام (سلام ) ، نه ، آره ، بههههههههه ،

اییا (بیا ) ، بالا ، در ..

واما شیرین کاری هاش :

تازه فهمیدم که وقتی میگن فلانی چنین خصوصیتی توخونشه یعنی چی آخه آترینا سیاست توخونشه بدون هیچ

آموزشی بیشتر رفتارهاش با سیاست و حساب شده ست بعضی وقتها با خودم میگم واقعا آترینا یک سالشه...

رفتارهاش آدم رو به تعجب وامیداره . موندم به کی رفته صد در صد به من و باباش که نرفته ....

مثلا به راحتی نقطه ضعف طرف مقابلش رو میفهمه و از همون طریق برای جا دادن خودش تو دل طرف

استفاده میکنه مثلا میدونه فلانی روی گوشیش خیلی حساسه وقتی میریم خونشون اگه گوشیش

رو گوشه و کنار خونه ببینه برمیداره و بدو بدو میاره به طرف میده و برای خودش دست میزنه و کلی خودش

رو لوس میکنه . یا فلانی به کنترل تلویزیون حساسه میگه باید دور از دسترس بچه ها باشه کنترل رو

برمیداره و بدون اینکه کسی بهش چیزی بگه طرف رو هر گوشه از خونه ست پیدا میکنه و بهش میده.

 

چند روز خواهرم از تهران اومده بود خونمون و چند روزی پیشمون موند یک دخمل نانازی 2 ساله داره که به

آترینا خیلی زور میگفت و قدرت نمایی میکرد میگفت آترینا نباید به هیچی دست بزنه هر چی تو دستش

هست باید بده به من مال منه هیچ کس به آترینا محبت نکنه خصوصا مامان و باباش که خواهر و شوهر

خواهرمه خلاصه همه چی رو از تو دست آترینا میکشید و میگفت مال منه صدای گریه و جیغ آترینا هم بالا

بود یکی دو روز به همین منوال گذشت آترینا دید نه بابا فایده نداره باید یه راهی پیدا کنه تا از پس زور گویی

های پریسا بربیاد  خلاصه نشسته بودیم که تو اتاق آترینا صدای جیغ پریسا بلند شد دوییدم سمتشون که

دیدیم بله آترینا دست پریسا رو گاز گرفته و عروسکش رو پس گرفته به همین جا ختم نشد آترینا بعد از اون

دیگه یا پریسا رو گاز میگرفت یا موهاش رو میکشید حالا دیگه فقط پریسا بود که گریه میکرد ....

آترینا وقتی کار بدی میکنه منو باباش بهش هیچی نمیگیم فقط اخم میکنیم یه مدت بود تا میاومدیم بهش

اخم کنیم اون زودتر بهمون اخم میکرد ...

چند باری شاهد بودیم که آترینا پشتش رو به ما میکرد جوری که مثلا ما نبینیم به پریسا اخم میکرد قایمکی

اخم میکرد به خاطر اینکه نمی خواست خاله ش ببینه به دخترش اخم میکنه آخه خاله ش رو خیلی دوست

داره .نیشخند

جالب اینجاست که خیلی سریع رابطه ها رو تشخیص میده مثلا میدونه فلان بچه مامان و باباش کی ان

اگه اون بچه اذیتش میکرد یا خودش بچه رو گاز میگرفت سریع میره پیش والدینش با اشاره به بچه شون بهشون

میگه مثلا گازش گرفتم یا زدم .

 

آترینا علاقه ی عجیبی به گوشی و لب تاپ داره شاید به خاطر اینه که اینا جزو علاقه مندی های مامانشه.

یه سری گوشی عمه ش رو برداشته بود میخواست دست کاری کنه عمه ش بهش اجازه نمیداد همون موقع

هم من و عمه ش گرم صحبت بودیم عمه ش هم گوشی رو از آترینا گرفته بود و کنار خودش گذاشته بود

چند دقیقه بعد عمه ش به من اشاره میکرد آترینا رو نگاه کنم آترینا یه برگ دفتر اورده بود تا ما گرم صحبت

بودیم گوشی رو لای کاغذ پیچوند و با خودش از اتاق بیرون برد ودم در بازش کرد و شروع به بازی کردن

کرد از تعجب دهنمون باز مونده بود که چطوری به ذهنش رسیده اینکارو بکنه. جلق الخالق سوال

 

خلاصه از شیطناش و شیرین کاری هاش هر چی بگم کم گفتم جدیدا هم یاد گرفته آشغال سر زمین میبینه برداره

وتو سطل زباله بندازه حتی یک بار هم ما بهش نگفتیم این کارو انجام بده.

هر وقت شماره 1 یا 2 رو داشته باشه بدو بدو میاد پیشم ماما جیش بیشتر اوقات نگه میداره تا ببرمش

دستشویی وقتی کنترل سخت میشه میگه آی آی .. بعضی اوقات هم کنترل از دستش خارج میشه و به

دستشویی نمیرسه.

این روزها برای غذا خوردن خیلی اذیت میکنه بیشتر اوقات خودش میخواد بخوره بعضی اوقات خیلی خوب

میخوره گاهی هیچی نمیخوره آخ که وقتی بدقلق میشه ولب به هیچی نمیزنه من چقدر حرص

میخورم اصلا نمیتونم بی تفاوت باشم ...

وقتی هم میریم خیابون میخواد خودش راه بره نمیدونم چه علاقه ای داره که همیشه خلاف جهت ما حرکت

کنه ....

و اینم چند تا عکس از فرشته ی زندگیمون آترینای عزیزم:

مادر فدای خنده ی شیرینت .... آترینا تا الان ٨ دندون داره ٤ تا بالا ٤ تا هم پایین یکی هم پایین نیش زده

 

این هم یه تصویر از موهای فر اما بسیار نرم فرشته کوچلومون.

من و باباش اصلا دلمون نمیخواد کوتاهشون کنیم . اینجوری بیشتر میدوسیم

 

 

آترینا برای اولین بار از آب نترسید تازه خیلی هم از شنا کردن استقبال کرد

 

 

متاسفانه اینجا خیلی از آبشار میترسید و همه ش گریه میکرد نتونستم عکس جالب ازش بگیرم

اینجا آبشار مارگون یاسوج هستش آترینا بغل عمو مهران:

 

 

 

[ پنجشنبه 31 مرداد 1392 ] [ 2:15 ] [ سوسن ] [ ]

با اینکه دلم نمی خواد درمورد اتفاقات بد حرف بزنم ولی این واقعیته که آترینا دیشب بدترین شب زندگی 16

ماهگیش رو پشت سر گذاشت.

پریشب به خاطر اینکه آترینا 2 روز بود تب داشت بیمارستان بردیمش پزشک بعد از معاینه گفت باید آزمایش

ادرار بده خلاصه با کلی کلنجار رفتن با آترینا اون شب نتونستیم تست ادرار رو بگیریم نیمه های شب دوباره

تب آترینا بالا رفت با همسری پاشویه ش کردیم و بهش شیاف زدیم که خدا رو شکر تبش پایین اومد و

خوابید فردا موقع افطار دوباره تب کرد دوبارهبه بیمارستان مراجعه کردیم پزشک این بار گفت در کنار آزمایش

ادرار آزمایش خون هم بده.

اسم آزمایش خون که اومد خیلی ترسیدم ازشون خواستم اینکارو نکنن ولی پزشک باید آزمایش خون انجام

بشه تا مطمئن بشیم مشکلی وجود نداره.

به همسری گفتم تحملش رو ندارم من میرم بیرون . آترینا رو بهش سپردم و رفتم تو سالن نشستم آروم

قرار نداشتم از یه طرف دلم میخواست پیشش باشم از طرفی تحملشرو نداشتم برام خیلی سخت بود

بعد از چند دقیقه منتظر موندن رفتم که پیشش باشم .

آنژیوکت رو دست آترینا کرده بودن اما دریغ از اینکه یه قطره خون ازش گرفته باشن کنار تخت آترینا رفتم و

سرش رو تو آغوشم گرفتم از بس گریه کرده بود دورتا دور چشماش قرمز شده بود خیلی دلم گرفت

سعی میکردم آرومش کنم اما پرستار ولکنش نبود آنژیوکت رو تو مچ اون یکی دستش بعد ساعد راست

بعد چپ و همچنین مچ هر دو پاهایش فروکردن.

در یه چشم به همزدن دخترم چگر گوشه م رو جلوی چشمهام تیکه پاره کردن آترینا اونقدر گریه میکرد

که از حال میرفت من هم درکنار تختش فقط اشک میریختم و صورتش رو بوسه بارون میکردم اونقدر دلم

آشوب شده بود که خون گریه میکردم حتی نمی تونستم یه کلمه حرف بزنم یا صداش کنم.

اما همسری صداش میکرد و بهش آرامش میداد.

بعد از اینکه خون گرفته شد و همسری نمونه ها رو به آزمایشگاه برد تازه بغضم ترکید و آترینا رو در

آغوشم گرفتم و زار و زار گریه کردم ...

نذر و نیاز کردم که دخترم سالم باشه چون هنوز تو تب میسوخت خوشبختانه خدا رو صد هزار مرتبه شکر

جواب آزمایشش خوب بود .

فقط مونده جواب آزمایش ادرارش که ان شالله اونهم جوابش خوب باشه.

دیشب با شیاف و پاشویه تبش رو پایین اوردیم. امروز دیگه تب نداشت .

فقط همینو بگم دیشب دلم خون شد و همون لحظه دعا کردم خدا نصیب هیچ مادری نکنه که صحنه

شکنجه شدن جگر گوشه ش رو ببینه.

این عکس دیشبه که از بیمارستان برگشتیم ما قربون صدقه ش میرفتیم اونم برامون ناز میکرد

قربون خنده های شیرینت ...

مادر فدات بشه همیشه برامون بخند ما رو به خنده های شیرینت عادت دادی طاقت گریه ها و اشکات

رو نداریم عزیزم

به قول بابا خانه خالی ز خنده ات مباد

 

[ يکشنبه 23 تير 1392 ] [ 1:21 ] [ سوسن ] [ ]

١٣ ماهگی آترینا

 

آترینا در مسابقه نقاشی ( دختر با استعدادم با مدادهای رنگی کلی خط و دایره کشید و به قید قرعه برنده

شد جایزه ش بازی فکری بود . و این اولین مسابقه و جایزه دختر نازنینم در 13ماهگیش بود .

مامان و بابا به داشتنت افتخار میکنن عزیزم.

 

آترینا برای اولین بار در قصر توپ

 

 

خوشکل مامان با نقاشی های روی دیوار حرف میزنه

 

برای اولین بار موهاش رو 2گوشی بستم خیلی بانمک شده بود

 

نمیدونم مامان سوسن چه علاقه ای به این داره که بعد از حمام از من عکس بندازه

مسافرت شیراز (12 خرداد )

و این هم من و مامان سوسن ( باغ ارم شیراز )

راستی این چند وقتی که نبودیم به خاطر این بود که نتمون قطع بود و علتش هم نامشخص بود ولی الان که

علت یابی شد و وصل شد مامان خانمی قول داده به نوشتن خاطراتم ادامه بده اهوراااااااااااا ...

[ يکشنبه 26 خرداد 1392 ] [ 18:17 ] [ سوسن ] [ ]

2 فروردین تولد آترینا برگزار شد آترینا از صبحش بیقرار بود دقیقا وقتی مهمونها اومدن آترینا تب کرد اونقدر توی 

تب میسوخت که مجبور شدم 2 تا شیاف با هم بهش بزنم تا یه کم سرپا نگه ش دارم .

هنوزم باورم نمیشهشب تولد به من و آترینا چی  گذشت حالم اونقدر خسته بودم و به خاطر آترینا ناراحت که 

فقط تنها آرزوم این لحظه این شده بود که اون شب تموم بشه همون شب بردیمش دکتر و  آمپول زد

نظر دکتر سرماخوردگی بود از اون روز تا حالا آترینا مرتب تب میکنه و حال مساعدی نداره من هم ازش گرفتم

حال خودم هم اصلا مساعد نیست تمام استخونهام درد میکنه و سرگیجه دارم .

همه ش میگم بمیرم برای دخترم نکنه این علائم رو هم آترینا داشت .

مهمونی برخلاف تدارکاتی که دیده بودم خیلی معمولی برگزار شد مهمونها خیلی راضی بودن و بهشون

خوش گذشت اما برای من و آترینا خیلی سخت گذشت.

گیفت هایی که برای بچه ها و بزرگترها تدارک دیده بودم اصلا  اون شب به مهمونها داده نشد فردای اون 

روز هدایا فرستاده شد که شامل جا مسواکی کفش دوزکی برای پسر بچه ها گیرمو کفش دوزکی براس

دختر بچه ها. تقویم و کارت تشکر روند رشدی و عکس روی شاسی برای بزرگترها بود.

تاج های که برای بچه ها آماده کرده بودم اصلا به بچه ها نداده بودم و خیلی کارهای دیگه اجرا نشد.

دلیلش این بود که خیلی خسته بودم و آترینا هم همه ش در حال بیقراری بودم از بغلم جدا نمیشد.

میشه گفت پذیرایی  خوبی از مهمونها شده بود.

عکس های زیادی هم ندارم حتی فیلم هم نگرفتم فقط تونستم ظاهر خودم رو جلوی مهمونها حفظ کنم تا

مهمونی تموم بشه.

فردای اون روز آترینا گذاشتم پیش طاق بادکنکی و چند تا عکس ازش گرفتم.

اولش از این که زحماتم بر بادرفت خیلی خیلی ناراحت بودم اما الان فقط دلم میخواد اترینا حالش خوب 

بشه و مثل گذشته پرانرژی و سرحال بشه.

خانواده همسرم و خودممیگن خیلی خوب برگزار شد ولی من خودم راضی نبودم چون نتونستم اونطور که

میخواستم برگزار بشه.

نوبت دکتر دارم بیشتر از این نمیتونم بنویسم .

در آخر تشکر میکنم از دوستای گلم که کامنت گذاشتن و تولد آترینا رو تبریک گفتن.

تو پست بعدی حتما از اترینا جونم عکس میذارم امیدوارم که تا اون موقع حال هر2تامون خوب شده باشه                                                                  

[ چهارشنبه 7 فروردين 1392 ] [ 12:11 ] [ سوسن ] [ ]

یه سلام گرم و صمیمی بهتمام دوستای گلم که یه مدته ازشون بی خبرم و حسابی دلم برای تک تکشون تنگ شده.

از وقتی به خونهجدیدمون نقل مکان کردیم اونقدر سرمون شلوغ بوده که نتونستم دنبال نت برم و وصلش کنم

این مدت تمام وقتم صرف کم کسری های خونه و تدارک دیدن تولد آترینا گذشت.

خیلی دلم میخواد مثل گذشته نت بیام و از خاطرات آترینا بنویسم و به وبلاگ دوستای گلم سر بزنم اما خیلی

خیلی درگیر تولد شدم جمعه آینده 2 فروردین برگزار میشه آرزو میکنم به خوبی برگزار بشه .

آترینا روز به روز داره کنجکاوتر و شیطون تر میشه خیلی بانمک شده خیلی وقتها با کارهاش سوپرایزمون

میکنه چهار چشمی زیر نظرمون داره که ببینیه چیکار میکنیم سریع تقلیدش کنه .

کلماتی که میگه الو ، به به ، نه نه ، ماما ،بابا ،دد ، عزیزم ...

ایشالا بعد از تولدش نتم رو وصل میکنم و میام برای دوستای گلم از شیرین کاریهاش تعریف میکنم

در آخر:

آترینای عزیزم عزیزترین مامان و بابا پیشاپیش تولدت مبارک

 عزیزم من و بابایی با تموم وجودمان و عشقی بهت داریم جشن تولد رو تدارک دیدم با 

وجود همه ی شیطتنت های شما و خستگی های بابایی به خاطر مشغله های کاری پایان سال و

درگیری مامانی با کم و کاستی های خونه ی جدید...

فقط این رو بدون:

 قشنگترین و زیباترین روز زندگی مشترکمون تولد شما بوده با حضورت در زندگیمون خوشبختیمون رو 

چندبرابر کردیم و مثل معنی اسم قشنگت به زندگیمون روشنایی بخشیدی چمعه آینده 2 فروردین

ما این روز قشنگ رو با حضور کسایی که دوستشون داریم جشن میگیریم .

من و بابایی عاشقانه و خالصانه دوستت داریم و هروز از داشتنت شکر خدا رو به جا میاریم.

روز قشنگ تولدت عاقبت خیری در زندگی رو برایت آرزو میکنیم عزیزم.                            



[ يکشنبه 27 اسفند 1391 ] [ 20:16 ] [ سوسن ] [ ]

دیشب آترینا تا صبح یه ربع یه ربع از خواب بیدار میشد و گریه میکرد امروز صبح وقتی بهش صبحونه میدادم

قاشق به دندونش خورد و صدا داد وقتی دوباره امتحان کردم دیدم بله دندون دخملی نازم نیش زده دست

زدم به لثه ش تیزی ش رو احساس کردم وااااااااااااای که من و بابایی چقدر ذوق کردیم و بغلش کردیم

و بهش تبریک گفتیم و حسابی بوسیدیمش.

آترینا اولین مروارید زندگیش رو در 9 ماه و 27 روزگی دراورد( 1391/10/29)

امشب راحت خوابیده و اصلا بیدار نشده

 

[ شنبه 30 دی 1391 ] [ 4:42 ] [ سوسن ] [ ]

دیروز صبح متوجه شدم یه قسمت از لثه ت سفید شده خوب که بررسی کردم فهمیدم یه مروارید

خوشکل زیر لثه ت آماده ی بیرون اومدنه( البته هنوز تو پیله س).هورااااااااااااااااا

 

دعا میکنم هر چه زودتر مرواریدهای خوشکلت یکی پس از دیگری از تو صدف بیرون بیاد تا از این

درد و رنج راحت بشی.

این روزها من و بابایی درگیر اسباب کشی هستیم و منتظریم امتحانای بابایی تموم بشه تا نقل مکان

کنیم خیلی احساس خستگی میکنم بیشتر خستگی م به خاطر شب نخوابیهامه چون این

شب های اخیر خیلی زود به زود از خواب بیدار میشدی و گریه میکردی. و از طرف دیگه هم روزها 

 مشغول شستن و بسته بندی وسایل هستم که این خود خیلی باعث خستگی م شده. خیلی کارها

 رو سرم آوار شده که نمیدونم وقت میکنم انجامشون بدم یا نه چون خونه ای که داریم میریم بزرگه 

خیلی خرید دارم که تا الان یه مقدارش رو انجام دادم و بقیه ش هنوز مونده اون هم من که سخت

انتخاب میکنم.

از این که داریم به یه خونه ی بزرگتر نقل مکان میکنیم خیلی خوشحالم خیلی ایده ها برای دکوراسیون

اتاق جدیدت دارم خوبیش اینه بزرگه و جا برای کار داره.

 

هر چی بزرگتر میشی شیرین تر و بانمک تر میشی گاهی دلم میخواد یه لقمه ت کنم و قورتت بدم پریروز

دختر همسایه فاطمه جون (7ساله) طبق معمول اومد بهت سر بزنه از من اجازه گرفت که آموزشت بده

بهت میگفت آترینا بگو بابا تو تکرار میکردی دادا فاطمه میگفت اشتباست بگو بابا تو میگفتی بابابابابابا

پشت سر هم فاطمه میگفت اینقدر زیاد نه فقط 2 تا با بگو دوباره تو میگفتی بابابا فاطمه میگفت نه

آترینا یه دونه با اضافه گفتی .....

خلاصه بعد از کلاس آموزش چهار دست پا شدی راه افتادی طرف اتاقت وقتی به چهار چوب در رسیدی

برگشتی طرف فاطمه و با انگشتات اشاره میکردی و میگفتی ب ب ب ب یعنی بیا .

فاطمه همراهت اومد و رفتین تو اتاق و با اسباب بازی هات کلی بازی کردین از اونجایی که من و بابایی

زیاد برات لالایی میخونیم لالالا رو خوب خوب یاد گرفتی عروسکت رو تو بغل میذاری و پشت سر هم

میگی لالالالالالا...

این روزها معنی کلمه نه رو میفهمی وقتی میخوای کاری کنی بگم نه برمیگردی و بهم نگاه میکنی

میخندی و دیگه دست نمیزنی.

دقیق یادم نیست از چند ماهگی بود این موضوع رو من و بابایی فهمیدم . وقتی داری خرابکاری میکنی

 میخوایم دعوات کنیم لحنمون رو جدی میکنیم و صدات میزنیم سریع تشخیص میدی میخوایم دعوات

کنیم اصلا نگاهمون نمیکنی و کار خودت رو انجام میدی هر چی صدات میزنیم جوری رفتار میکنی که

هیچی نمیشنوی همین که لحنمون رو عوض میکنیم و با محبت صدات میزنیم سریع نگاهمون میکنی و

میخندی بارها این کار رو تکرار کردیم همین نتیجه رو داد حتی گاهی چونه ت رو به طرف خودمون

برمیگردونیم ولی نگاهت رو ازمون میدزدی و یه طرف دیگه رو نگاه میکنی.

گاهی هم که جدی نگات میکنیم نگاهمون میکنی و همین طور الکی شروع به خندیدن میکنی و میای

سمتون و میگیریمون و بلند میشی و میگی ده ه ه ه ه ه( این اصطلاح موقعی که داریم باهاش قایم

موشک بازی میکنیم به کار می بریم حالا برای به دست اوردن دلمون یعنی میخواد باهامون بازی کنه)

 

کار خیلی جالبی که انجام میدی و نفهمیدم اصلا از کی یاد گرفتی اینه که کنترل تلویزیون یا هر وسیله

دیگه ای رو میگیری تو دست و چهار دست و پا میشی و اون رو مثل ماشین رو زمین میرونی و همزمان

صدای ماشین رو هم درمیاری. خاله امروز خونمون بود یه دفعه با هیجان صدا کرد سوسننننننننننن بیا

آترینا داره ماشین بازی میکنه من خندیدم و گفتم بابا این که کار هرروزشه خاله خیلی ذوق زده شده بود.

 

خلاصه شیطون بلا و باسیاستی.

در ادامه مطلب چند تا عکس بذارم و برم از بس بیدار شدی کچلم کردی

 


ادامه مطلب
[ جمعه 29 دی 1391 ] [ 2:54 ] [ سوسن ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

2 فروردین 1391 ساعت 12 ظهر خداوند عشق را به ما هدیه داد و ما عشقمان را آترینا نامیدیم تا روشنایی زندگیمان شود. آترینا به معنای درخشندگی و روشنایی است.
امکانات وب