آترینا مسافر کوچولوی بهار

خاطرات مادرانه

تولد 2 سالگی رنگین کمونی آترینا

2 فروردین سال 1391 ساعت 12 ظهر خداوند عشق را به ما هدیه داد و ما عشقمان را آترینا نامیدم تا روشنایی زندگیمان شود. جشن تولد عشق زندگیمون به علت ایام فاطمیه ، 23 اسفند برگزار شد مراسم خیلی خوب برگزار شد به همگی خصوصا به من و آترینا خیلی خوش گدشت. برخلاف پارسال خیلی به خودم سخت نگرفتم چون دست تنها باید همه کارها رو میکردم نخواستم جوری تدارک ببینم که خسته بشم دیگه در حد توان تدارک دیدم. تزینات و غدا و دسر رو کلا کار خودمه کار چاپی هم نداشتم. سال گذشته تدارک مفصل دیدم و کلی مهمون دعوت کردم خیلی خیلی خسته شدم و دقیقا شب تولد آترینا تب کرد به همه خوش گدشت جز به من و آترنا و باباش. ولی امسال ساده تر گرفتم کلی بهمون خوش گدشت از مراس...
2 فروردين 1393

وداع با شیر مادر و تدارکات تولد

آترینا 4 اسفند یکشنبه شب از شیر گرفته شد و حدود 5 روز بعد از اون فقظ تو خواب شبانه شیر خورد. علت اینکه زودتر از شیر گرفته شد به خاظر این بود که آترینا وابستگی خیلی شدیدی به این موضوع داشت و قظعا جدا کردن ازش کار دشواری به نظر میرسید دیگه میخواستم تا عید با این موضوع کنار اومده باشه. از طرف دیگه به علت ایام فاظمیه که ظاهرا از 24 اسفند تا 14 فروردین طول میکشه جشن تولد آترینا رو جلو انداختیم یعنی جمعه 23 اسفند. اینجوری دیگه عید خیالمون هم از جانب از شیر گرفتن راحت میشد هم مراسم تولد. هنوز بعد از 2 هفته موقع خوابش بهانه گیری و پشت بندش گریه میکنه 3 روز اول فقط موقع خواب گریه های شدید داشت اصلا نمیگفت بهم شیر بده فقط گریه میکرد و بی...
22 اسفند 1392

ما اومدیم ..

سلام به همه ی دوستان گلم . دلم خیلی خیلی خودتون فرشته های کوچولوتون تنگ شده. بعد از 6 ماه غیبت برگشتم تا خاطرات یکدونه ی زندگی مون رو به ثبت برسونم. و اما غیبتم: 5شهریور اساب کشی داشتیم خونه جدید خظ تلفن نداشت خلاصه بعد از 6 ماه خظ وصل شده و اینترنتم راه اندازی شد. تازه امشب نتم وصل بهمین خاطر برای نوشتن آمادگی ندارم. اینقدر فاصله افتاده که نمیدونم از کجا شروع کنم. فقظ چند تا عکس از آترینا میذارم بینید دخملمون چقدر بزرگ شده. سفر کیش و قشم بهمن ماه ، بندر لنگه مادمازل یکدونه ی من. فکر کنم این عکس برای 2 ماه پیش باشه     ...
15 اسفند 1392

این روزهای آترینا

امشب که بعد از مدتها تصمیم گرفتم درمورد آترینا بنویسم نمدونم ازکجا شروع کنم از بس دخملی ما هزار ماشالا شیطونه وتا دل بخواد شیرین کاری میکنه. اول از هر چیز بگم با اینکه باباش رو کم میبینه (به خاطر ساعات کاری)  ولی زیادی بابایی هستش ومدافع حقوق باباشه تو خونه . همیشه همه جوره هوای باباش رو داره مثلا هر چی خوردنی داره حتما باید با باباش تقسیم کنه گاهی سهم من رو هم میگیره به باباش میده هرچی هم باباش بهش میگه گوش میکنه و انجام میده شانس رو ببینید تو رو خدا .......... اما از حرف زدن و رفتارهاش بگم که عین طوطی شده هر کاری من و باباش انجام بدیم و بگیم اون هم عینا انجام میده و میگه . خلاصه دیگه جلوی آترینا مواطب گفتار و رفتارمون هس...
31 مرداد 1392

بدترین شب زندگی 16 ماهه آترینا

با اینکه دلم نمی خواد درمورد اتفاقات بد حرف بزنم ولی این واقعیته که آترینا دیشب بدترین شب زندگی 16 ماهگیش رو پشت سر گذاشت. پریشب به خاطر اینکه آترینا 2 روز بود تب داشت بیمارستان بردیمش پزشک بعد از معاینه گفت باید آزمایش ادرار بده خلاصه با کلی کلنجار رفتن با آترینا اون شب نتونستیم تست ادرار رو بگیریم نیمه های شب دوباره تب آترینا بالا رفت با همسری پاشویه ش کردیم و بهش شیاف زدیم که خدا رو شکر تبش پایین اومد و خوابید فردا موقع افطار دوباره تب کرد دوبارهبه بیمارستان مراجعه کردیم پزشک این بار گفت در کنار آزمایش ادرار آزمایش خون هم بده. اسم آزمایش خون که اومد خیلی ترسیدم ازشون خواستم اینکارو نکنن ولی پزشک باید آزمایش خون انجام بشه ت...
23 تير 1392

آترینا به روایت تصویر

١٣ ماهگی آترینا   آترینا در مسابقه نقاشی ( دختر با استعدادم با مدادهای رنگی کلی خط و دایره کشید و به قید قرعه برنده شد جایزه ش بازی فکری بود . و این اولین مسابقه و جایزه دختر نازنینم در 13ماهگیش بود . مامان و بابا به داشتنت افتخار میکنن عزیزم.   آترینا برای اولین بار در قصر توپ     خوشکل مامان با نقاشی های روی دیوار حرف میزنه   برای اولین بار موهاش رو 2گوشی بستم خیلی بانمک شده بود   نمیدونم مامان سوسن چه علاقه ای به این داره که بعد از حمام از من عکس بندازه مسافرت شیراز (12 خرداد ) و این هم من و مامان سوسن ( باغ ارم شیراز ) راستی این چند وقتی که...
26 خرداد 1392

ماجراهای تولد آترینا

2 فروردین تولد آترینا برگزار شد آترینا از صبحش بیقرار بود دقیقا وقتی مهمونها اومدن آترینا تب کرد اونقدر توی  تب میسوخت که مجبور شدم 2 تا شیاف با هم بهش بزنم تا یه کم سرپا نگه ش دارم . هنوزم باورم نمیشهشب تولد به من و آترینا چی  گذشت حالم اونقدر خسته بودم و به خاطر آترینا ناراحت که  فقط تنها آرزوم این لحظه این شده بود که اون شب تموم بشه همون شب بردیمش دکتر و  آمپول زد نظر دکتر سرماخوردگی بود از اون روز تا حالا آترینا مرتب تب میکنه و حال مساعدی نداره من هم ازش گرفتم حال خودم هم اصلا مساعد نیست تمام استخونهام درد میکنه و سرگیجه دارم . همه ش میگم بمیرم برای دخترم نکنه این علائم رو هم آترینا داشت . مهمونی برخلاف ...
7 فروردين 1392

تدارکات تولد آترینا

یه سلام گرم و صمیمی بهتمام دوستای گلم که یه مدته ازشون بی خبرم و حسابی دلم برای تک تکشون تنگ شده. از وقتی به خونهجدیدمون نقل مکان کردیم اونقدر سرمون شلوغ بوده که نتونستم دنبال نت برم و وصلش کنم این مدت تمام وقتم صرف کم کسری های خونه و تدارک دیدن تولد آترینا گذشت. خیلی دلم میخواد مثل گذشته نت بیام و از خاطرات آترینا بنویسم و به وبلاگ دوستای گلم سر بزنم اما خیلی خیلی درگیر تولد شدم جمعه آینده 2 فروردین برگزار میشه آرزو میکنم به خوبی برگزار بشه . آترینا روز به روز داره کنجکاوتر و شیطون تر میشه خیلی بانمک شده خیلی وقتها با کارهاش سوپرایزمون میکنه چهار چشمی زیر نظرمون داره که ببینیه چیکار میکنیم سریع تقلیدش کنه . کلماتی که میگه الو ...
27 اسفند 1391

رویش اولین مروارید اترینا

دیشب آترینا تا صبح یه ربع یه ربع از خواب بیدار میشد و گریه میکرد امروز صبح وقتی بهش صبحونه میدادم قاشق به دندونش خورد و صدا داد وقتی دوباره امتحان کردم دیدم بله دندون دخملی نازم نیش زده دست زدم به لثه ش تیزی ش رو احساس کردم وااااااااااااای که من و بابایی چقدر ذوق کردیم و بغلش کردیم و بهش تبریک گفتیم و حسابی بوسیدیمش. آترینا اولین مروارید زندگیش رو در 9 ماه و 27 روزگی دراورد( 1391/10/29) امشب راحت خوابیده و اصلا بیدار نشده  
30 دی 1391

سوسو زدن مروارید آترینا از تو صدف

دیروز صبح متوجه شدم یه قسمت از لثه ت سفید شده خوب که بررسی کردم فهمیدم یه مروارید خوشکل زیر لثه ت آماده ی بیرون اومدنه( البته هنوز تو پیله س).هورااااااااااااااااا   دعا میکنم هر چه زودتر مرواریدهای خوشکلت یکی پس از دیگری از تو صدف بیرون بیاد تا از این درد و رنج راحت بشی. این روزها من و بابایی درگیر اسباب کشی هستیم و منتظریم امتحانای بابایی تموم بشه تا نقل مکان کنیم خیلی احساس خستگی میکنم بیشتر خستگی م به خاطر شب نخوابیهامه چون این شب های اخیر خیلی زود به زود از خواب بیدار میشدی و گریه میکردی. و از طرف دیگه هم روزها   مشغول شستن و بسته بندی وسایل هستم که این خود خیلی باعث خستگی م شده. خیلی کارها  رو سرم آ...
29 دی 1391